محمد بن ابى الفضل المفتي ( حميد مفتى )

75

قاموس البحرين ( فارسي )

تركيب ، بعينه واحدى ديگر گردد ، حتّى يكون هناك شيء واحد هو هذا و ذاك بعينهما . و حقّ ، مذهب محققان است . زيرا كه دو موجود اگر بعد اتحاد ، هر دو باقى مانند فهما اثنان لا واحد . و اگر يكى از آن دو معدوم گردد ، اتحاد متحقق نشود . لأنّ المعدوم لا يتّحد لا بالمعدوم و لا بالموجود . و بدان كه : كثرت و وجوديت كثرت ، ضرورى است . زيرا كه هريكى را مفهوم كثرت و وجوديت او بىكلفت و رويّت ، معلوم است . و كثرت ، غير وجود و غير تعيّن است . زيرا كه واحد به اعتبار آنكه واحد است موجود و متعيّن است ، و ليكن كثير نيست . و كثرت را « عدد » گويند ؛ و اعداد ، انواع اوست ؛ يعنى اثنان مثلا ، نوعى از عدد است و ثلاثة نوعى ديگر از وى است ، و كذا كلّ عدد نوع مغاير لعدد آخر . و هر دو چيز كه در نوع شريك باشند ، ايشان را « متماثل » گويند ، چنان كه زيد و عمرو بالنظر إلى أنّهما إنسان . و اگر شريك نباشند ، ايشان را « متخالف » خوانند ، چنان كه انسان و فرس ، و انسان و جسم . و غيريت شامل اين هر دو قسم است ؛ يعنى هريكى از مثلين و متخالفين ، مغاير ديگرى است . زيرا كه غير چيزى ، شيء است كه مفهوم آن شيء به حسب لغت و عرف ، عين مفهوم آن چيز نبود . و دو متخالف ، متقابل باشند و متقابل نباشند . و « متقابلين » دو چيز را گويند كه در محلّ واحد ، به جهت واحد ، در زمان واحد ، جمع نشوند . و اقسام « تقابل » چهار است . زيرا كه اگر متقابلين وجوديند : اگر تعقّل هريكى از ايشان به قياس تعقّل ديگرى است ، چنان كه ابوّت و بنوّت ، و فوقيت و تحتيت ، فهما المضافان . و اگر تعقّل هريكى از ايشان به قياس تعقّل ديگرى نيست ، چنان كه سواد و بياض ، و حرارت و برودت فهما الضدّان . و اگر يكى از متقابلين ، عدمى است و ديگرى وجودى ، اگر در آن عدمى موضوعى كه قابل وجودى بود به حسب شخص ، چنان كه « عدم لحيه از زيد » كه در شأن او لحيه است ؛ يا به حسب نوع ، چنان كه « عدم لحيه از مرأه » كه در شأن نوع او